سمانه سنجری

خلاصه کتاب داشتن یا بودن: بخش اول

اول که میخواستم این پست‌ها را بگذارم با خودم گفتم که بهتر است که هر کتاب را تمام کنم و بعد خلاصه هر کتاب را کامل بگذارم. اما این به ذهنم آمد که اولا رگه‌‌هایی از کمال‌گرایی منفی است و باعث می‌شود که کاری که دوست دارم را به تعویق بیندازم. بعلاوه اگر بتوانم بسته به موضوعی که در هر بخشی از کتاب میخوانم، موارد را پست کرده و به کاربرد آن در زندگی روزمره‌ام فکر کنم، احتمالا هدف من که آوردن مفاهیم منتخب کتاب‌‌هایی که می‌خوانم در زندگیم است را بیشتر برآورده خواهم کرد. برای همین هم از همین امروز تصمیم گرفتم که هر جایی که به نظرم مطالب کتابی که میخوانم در ذهنم سوالی بر می‌انگیزند یا به نظرم قابلیت پست شدن را دارند، در سایتم آپلود کنم که بماند برای خودم و آنان که ممکن است به سایت من سری بزنند.

کتابی که دوست دارم به عنوان کتاب اول از آن بنویسم، کتاب «داشتن یا بودن» اثر اریک فروم است که با ترجمه آقای اکبر تبریزی توسط نشر فیروزه چاپ شده است و من در بخش اول، فصل اول آن را برای شما خواهم گذاشت.

این کتاب را به توصیه استاد ملکیان شروع کردم و خواندنش برایم چندان ساده نیست. بالاخره با شروع خلاصه کردنش، باید اعتراف کنم که پیشرویم هم بهتر شده است و این از برکات نوشتن است. حالا که فصل اول تمام شده، دوست دارم نکات اصلی کتاب را برای خودم بنویسم.

فصل اول کتاب «داشتن یا بودن»:

وعده بزرگ: شکست آن و چارههای جدید (پایان یک پندار)

اریک فروم در فصل اول عنوان کرده است که وعده بزرگ عصر صنعتی عبارت بود از:

  • پیشرفت نامحدود
  • تسلط بر طبیعت
  • رفاه مادی
  • بالاترین شادی‌ها برای بیشترین مردم
  • آزادی‌های بلامنازع فردی
  • اعتقاد به اینکه فن و تکنیک به ما توانایی مطلق و علم به ما دانایی مطلق داده است.

فرض این بود که رفاه مادی و آسایش همگانی سبب شادکامی عمومی میشود. اما عصر صنعتی در رسیدن به وعده‌اش شکست خورده  و مردم دانستند:

  • الف) ارضای نامحدود هوس‌ها راه رسیدن به رفاه و حداکثر شادکامی نیست.
  • ب) این رویا که ما حاکم مستقل بر زندگی خود هستیم وقتی پایان یافت که دریافتیم در ماشین دیوانسالاری مهره‌ای بیش نیستیم و افکار و احساسات و سلایقمان به وسیله دولت، صاحبان صنایع و وسایل ارتباط جمعی که در دست آنهاست هدایت می‌شود.
  • ج) پیشرفت اقتصادی به کشورهای ثروتمند محدود شده و شکاف بین ملتهای فقیر و غنی باز هم بیشتر شده است.
  • د) پیشرفت صنعتی چه در محیط زیست و چه در زمینه هسته‌ای خطراتی پدید آورده که ممکن است کل تمدن‌ها و هرگونه حیات را به نیستی بکشاند.

چرا این وعده به شکست انجامید؟

سبب این شکست دو فرض اولیه روانشناسی نظام صنعتی بود:

  1. هدف زندگی، شادکامی به معنای حداکثر لذت است، که سودگرایی هم شکل پسندیده‌تر شادخواری است. اما وجود مردمان ناشاد در این عصر، نشان از شکست این فرضیه است.
  2. خودخواهی فردی منجر به هماهنگی و ایمنی و رشد رفاهی هر کس می‌شود: از جنبه تئوریک اشتباهی بیش نیست. همه چیز را برای خود خواستن و آرزوی داشتن تمامی ندارد: باید به آنان که بیشتر دارند رشک بورزم و از آنها که کمتر دارند بترسم و در عین حال از همه این احساسات جلوگیری کنم و خودم را به دیگران متبسم، منطقی و انسان مهربانی نشان دهم. بعلاوه حرص لاجرم منجر به جنگ طبقاتی دائمی خواهد شد.

در قرن 18 رفتار اقتصادی از ارزش‌های اخلاقی و انسانی جدا شد. ماشین اقتصاد، شخصیت خودمختاری تلقی شد که مستقل از نیازها و خواسته‌های بشری بود. سیستمی که طبق قوانین مربوط به خود و بوسیله خود اداره می‌شد. توسعه نظام اقتصادی دیگر با این سوال که چه چیز برای انسان خوب و مناسب است تعیین نشد و موکول به این پرسش بود: «چه چیز برای رشد سیستم مناسب است؟»

مردم نمی‌خواستند قبول کنند که خصایصی که سیستم از انها متوقع است (خودخواهی، خودپرستی و حرص) و سبب بقای جامعه صنعتی است، سائق طبیعی نبوده و محصول اوضاع اجتماعی است.

علاوه بر این رابطه انسان با طبیعت هم خصمانه شده است. جامعه صنعتی طبیعت و تولیدات غیرماشینی و مللی که ماشین نمی‌سازند را ناچیز و خوار می‌داند.

ضرورت اقتصادی تغییر انسان

بحث تا اینجا: خصوصیاتی که محصول سیستم اجتماعی- اقتصادی یعنی روش زندگی ماست، بیماری‌زا بوده و انسان بیمار و در نتیجه جامعه بیمار بوجود می‌اورد. دو دانشمند از مطالعات خود چنین نتیجه گیری کرده‌اند که تغییرات اقتصادی زمانی امکان‌پذیر است که تغییراتی اساسی در ارزش‌ها و رفتارهای انسانی از قبیل اصول اخلاقی جدید و رفتار جدید نسبت به طبیعت پدید آید.

در مطالعات دانشمندان اورده شده که نیاز به تغییر عمیق در انسان نه تنها یک ضرورت اخلاقی، دینی و روانی ناشی از ماهیت بیمارگونه اجتماعی کنونی ماست، بلکه شرط لازم بقای نسل بشر است. برای اولین بار در تاریخ، بقای نوع بشر موکول به تغییر بنیادی در قلب انسان شد.

اما این دگرگونی در دلها زمانی میسر است که دگرگونی قاطع اقتصادی و اجتماعی که به انسان امکان تغییر و تهور و بصیرت می‌دهد حاصل آید.

آیا چاره‌ای برای فاجعه وجود دارد؟

چرا غریزه بقا دیگر محرک ما نیست؟

  1. رهبران با توسل به اعمال گوناگون به جلوگیری و پرهیز از فاجعه تظاهر می‌کنند اما عمل مهمی انجام نشده و رهبران با تظاهر به شناخت راه و حرکت در جهت صحیح، وجدان و حس غریزه بقای خود را تخدیر می‌کنند.
  2. رهبران در اثر خودخواهی ناشی از نظام موجود، به پیروزی شخصی بیش از مسئولیت اجتماعی خود ارج می‌نهند و تصمیماتشان در جهت سود شخصی خودشان است.
  3. حدت تغییرات الزامی آنقدر زیاد است که مردم را وادار میکند تا فاجعه آینده را به فداکاری امروز ترجیح دهند.

هدف اصلی این کتاب تحلیل دو روش زندگی است:

  1. روش بودن
  2. روش داشتن

آوردن مفاهیم این بخش از کتاب در عمل

  1. من از وعده بزرگ اصلا خبر نداشتم. به وعده هایی که در مورد هر پیشرفتی می‌شود توجه کنم و اثرات جانبی آن را در نظر بگیرم.
  2. ارضای نامحدود هوس‌ها منجر به رضایت نخواهد شد.
  3. بسیاری از خصوصیات ما محصول نوع اجتماعی است که در آن در حال زندگی هستیم.
  4. روان و روح را هم که کنار بگذاریم به نظر این کتاب، تغییر رویکرد انسان برای رشد اقتصادی نیز لازم و ضروری است.

در ادامه خواندن این کتاب نیز لازم است بفهمم که دو نگرشی که این کتاب به زندگی مطرح کرده است با هم چه تفاوتی دارند و بهتر است چه نگرشی داشته باشم. یا بعبارتی آیا این دو نگرش هر دو کاربردی بوده یا یکی بر دیگری برتری دارد؟

 

 

پاسخی بنویسید