سمانه سنجری

باید بنویسم تا نوشتن دوباره با من آشنا شود

چند وقتی هست که جسته و گریخته می‌نویسم. این نه از این جهت است که نوشتن برایم خوشایند نیست، شاید به یک دلیل همیشگی است . زمانی برای این کار باز نمی‌کنم و همین می‌شود که زمان از دستم می‌سرد!!

اما با خودم قرار گذاشته‌ام که برای بهتر شدنم در این زمینه باز هم تمرین کردن را شروع کنم. این که برای من پیدا کردن موضوعی برای نوشتن کمی سخت شده است نشان از نگاه یکنواخت شده من به زندگی و اتفاقات اطرافم است. باید این نگاه را در خودم با نوشتن کم کنم و دوباره نگاهی جستجوگر را درونم تقویت نماین. دیگر اینکه این موضوع به درد نوشتن نمی‌خورد و این موضوعه به درد نوشتن می‌خورد، برای منی که دستانم با من کمی غریبی می‌کنند، مناسب نیست. برای اینکه این خانه را نیز روشن کنم باز هم باید مکرر بنویسم.

از امروز باز با خودم قراری می‌گذارم. دوست دارم بنویسم. این را می‌دانم و به آن مطمئنم. اما از چه را نمیدانم. شاید بهتر است از کارهایی که دارم میکنم بنویسم. از شک و شبهه‌های هر روزم که با آنها دست و پنجه نرم می‌کنم. نمی‌دانم. شاید هم بهتر است که فعلا فقط از خوانده‌ها و شنیده‌هایم بنویسم. آنقدر از روی آنچه می‌خوانم و می‌شنوم و برایم جذاب است رونویسی کنم تا زمانی که بتوانم حرف و گفته و فکر و نظر خودم را در میانشان پیدا کنم. چیزی که گاهی از نداشتنش وحشت میکنم.

همیشه نوشتن به من کمک کرده است که ذهنم را باز کنم، گره‌های ذهنیم را کمی شل‌تر کرده و همین هم باعث شده که برایم مطلوب باشد. اما نوشتن از احساسات همیشه برایم ترسناک بوده است. جایی از استادی (سرکار خانم غزال نصیری که معلم جدید من است و از او برای همان تک جلسه‌ای که رفتم سپاسگزارم) شنیدم که می‌گفت: «احساسات نیامده‌اند که بمانند. آمده‌اند که چیزی را نشان دهند و بروند.» اما «چه چیزی» را نگفت! فکر می‌کنم در حرف‌هایش این را فهمیدم که آمده‌اند نیاز تامین نشده ای را به من نشان دهند تا من یاد بگیرم برایش کاری کنم. اما نوشتن از احساساتم، مانند احساس کردنشان در خیلی از موارد برای من کار آسانی نیست. فکر میکنم اشتباه میکنم، فکر میکنم نباید این احساس را کنم و … اما واقعیت این است که من دارم این احساسات را تجربه میکنم و اگر منی در این عالم پدید آمده است به نام من، احساسات و افکارش است که او را اینگونه که هست ساخته است. احساسات من شاید واقعی‌ترین بخش من است.

افکار من در طی زمان با خوانده‌ها و شنیده‌هایی که به آنها برمیخورم، در حال تغییر بوده‌اند و این روند همیشگی من بوده است. درست است که با تغییر افکارم در برخی مواقع احساساتم هم تغییر کرده اند اما واقعیت این است که احساسات من خیلی اوقات مشابه احساسات خانواده من است. جاهایی که بالا می‌آیند و نباید بیایند، جاهایی که باید روشن باشند و خاموش می‌شوند و …برای همین هم هست که دوست دارم از آنها بنویسم.

تجربه کلاسی جدید

دوست دارم از این هم امروز اینجا بنویسم که از هفته گذشته در کلاسی شروع به شرکت کردم که نام آن این است: من فرزند خودم هستم. این کلاس را سرکار خانم غزال نصیری برگزار می‌کند و من تنها در جلسه اول آن حضور داشتم.

این کلاس را به بهانه فرزندپروری شرکت کردم اما در واقع خیلی دوست دارم که بدانم چطور برای خودم والدی مهربانتر باشم. چطور هوای خودم وخواسته‌های خودم را داشته باشم. چطور و با چه زبانی با کودک درونم (که منبع خلاقیت و شور زندگی در من است) ارتباط برقرار کنم تا احساسهای بهتری در زندگیم تجربه کرده و همین باعث شود بتوانم به فرزندم هم کمک کنم که زندگی را شاد و شیرین و همراه با تمام احساسات خوب و بدش تجربه کند. در این کلاس، در همان دقایق اولیه این دو سوال پرسیده شد:

  • برای چه فرزنددار شدم؟
  • عاقبت به خیری فرزندم را در چه میدانم؟

اگر بخواهم این دو سوال را برای خودم شخصی‌سازی کنم، دوست دارم اینگونه از خودم بپرسم:

  • من برای چه آمده‌ام؟
  • عاقبت به خیری خودم را در انتهای زندگیم در چه می‌دانم؟

فکر میکنم فعلا جواب من به سوال اول این است: «من آمده ام که رشد کنم. من آمده ام که زندگی را تجربه کنم. من آمده ام آنچه مال این زندگی است را بچشم و بعد هم بروم: شادی و غمش را، شوق و ملالتهایش را. رقص و عزاداریش را . خوشی و ناخوشی‌اش را . مهربانی و نامهربانی‌اش را. صداقت و تزویرش را. خشونت و نرمی‌اش را. تجمل و سادگی‌اش را. خنده و گریه‌اش را . جوانی و پیری‌اش را . بطالت و مفیدفایده بودنش را. عفو و انتقامش را . مالکیت ها و از دست دادنش‌هایش را. حسادت و همدلی‌اش را. عدالت و ظلمش را و …

باید بدانم که زندگی و دنیا درهم است. شاید مهم این است که من بتوانم خودم را در برابر تک تک این مواردی که نام بردم در طی تجربیاتی که از خودم کسب میکنم، ارزیابی کرده و برای خودم روش و منشی بسازم که بتوانم با احساساتی درست‌تر و روحی آرام‌تر زندگی‌ام را بگذرانم.

در مورد عاقبت به خیری خودم هم فکر میکنم باید مکرر فکر کنم. دوست دارم از تو، دوست خوبم هم بپرسم. اگر فرزند داری، عاقبت به خیری او را در چه میدانی؟ عاقبت به خیری خودت را در چه میدانی؟ من که دوست دارم این جهان را جای بهتری برای زندگی کردن کنم و بروم. دوست دارم که به اندازه ارزنی آگاهی، بتوانم به خودم و جهان اطرافم اضافه کنم و بروم. دوست دارم اثرگذار باشم و کسی در جایی از من یاد کند که او در زمانی که زنده بود این کار را کرد و رفت و شاید خدا بیامرزی نصیبم کند! برای این هدفم اقداماتی هم کرده‌ام که امید دارم به ثمر بنشیند. اما همیشه به خودم میگویم که تو مسئول به اقدام هستی، نتیجه را به زمان و خدا واگذار کن!

باز هم درونم شروع به صحبت کرده است که داری از اینطرف و آنطرف حرف میزنی و دانه های تسبیح کلامت با هیج رشته ای به هم پیوسته نیست! این همان منتقد آسیب رسانی است که مدتها پیش در سایت قبلی‌ام از آن زیاد صحبت کردم. در مورد آن بیشتر خواهم نوشت. درونی در من که همیشه اگر حواسم به آن جمع نباشد، منتظر ایستاده تا نظری منفی در مورد من بدهد. این ربطی به میزان موفقیت‌های من هم ندارد!

دوست دارم به او پاسخ دهم که رشته تسبیح همه حرفهای من خودم هستم. من هستم که مینویسم. من هستم که احساس می‌کنم. من هستم که فکر می‌کنم. من هستم که هستم. و برای بودن خودم هم خوشحالم.

برای نوشتن و برای عادت به نوشتن باید که هر روز ۱۰۰۰ کلمه‌ام را بنویسم. شاید در طی زمان روشن شود که دوست دارم بیشتر از چه بنویسم. فعلا به دنبال هیچ چیزی نیستم. به دنبال کلمه خاصی هم نیستم که در اینترنت مال من شود. همان سمانه سنجری کافی است. بگذار در مورد سمانه سنجری و افکار و احساساتش بنویسم.

پاسخی بنویسید