سمانه سنجری
آینده نگاری احساسات

آینده‌نگاری احساسات

دیروز پسر کوچکم را برای بازی به یکی از خانه‌های بازی برده بودم. خیلی محیطش را دوست ندارم اما به دلیل نزدیکی مکانی، گاهی اوقات سری به این خانه بازی هم می‌زنیم. همین که پا به این محیط می‌گذارم (با وجودیکه انتظار می‌رود بوی خوش و تازگی و تمیزی از اینگونه فضاها به مشام برسد) متاسفانه بوی بد عرق پا توی ذوق میزند! شاید به این دلیل است که در این محل کار چون باباها هم امکان حضور دارند دو اتفاق می‌افتد: 1- باباهای زحمتکش چون عموما پاهایشان از صبح در کفش بوده است، اگر به خانه سری نزده باشند و لباسی عوض نکرده باشند، احتمال این اتفاق کم نخواهد بود. 2- این هم گفتنی است که در این خانه بازی، چون مادران هم باحجاب حضور دارند، تعداد مادرانی که از سر کار بیایند هم کم نیست و برای همین چهره‌های خسته و گاهی کم‌نظافت زیادی به چشم می‌خورد. دوست دارم از همین تریبون اعلام کنم، برای یادگیری بچه هایم هم که شده، سعی کنیم نظافت را رعایت کنیم، بعلاوه بهتر است مدیران اینگونه مجموعه‌های خانه بازی هم تمهیداتی برای این موضوع در نظر بگیرند. شاید خوشبو کننده بیشتر، شاید تهویه قویتر و …

در این میان و از این موارد که بگذریم این پست را برای موضوع دیگری نوشتم. با پسرم در حال بازی کردن بودیم که دختری که در آن مجموعه کار می‌کرد نظرم را به خودش جلب کرد. خیلی آزاد و رها لباس پوشیده بود. همه چیز به تنش گشاد بود و رنگها هم اصلا به هم نمی آمد. قیافه زیبایی هم نداشت اما لبخندش بسیار به دل می‌نشست. در آن مجموعه دختران دیگری هم مشغول به کار بودند، اما این دختر واقعا چشمانش میخندید، از حضور بچه ها لذت می‍‌برد و حالش با خودش و کارش به نظر بهتر از دختران دیگر می‌رسید. به من هم لبخندی زد و قربون صدقه پسرم رفت و من و پسرم تصادفی در کنارش مشغول بازی شدیم. در همین حین تلفنش زنگ زد و او هم شروع به صحبت کردن کرد.

فهمیدم که پدرش زنگ زده و دارد با پدرش حرف می‌زند. طبیعتا صدای آنطرف را نمی‌شنیدم اما جواب‌هایی که این دخترک به آن صدا می‌داد، توجه من را به خودش جلب کرد. جواب‌ها از این قرار بود:

صدا: ….

آره باباجانم، خوبم. شما خوبی؟ مامان خوبه؟

صدا: …..

همه چی اینجا خیلی خوبه الهی قربون نگرانیت برم. تروخدا شماها مراقب خودتون باشین.

صدا: ….

بابا خیلی دوستت دارم و خیلی برام عزیزیا. هیچی تو این دنیا از تو برام مهم‌تر نیست. شماها بیشتر به خودتون برسین و به فکر سلامتی خودتون باشین. من اینجا حال و اوضاعم خوبه.

صدا: ….

آره بابا. هنوز خیلی پول دارم. حداقل 400 تومان تو حسابمه. راحتم!

و مکالمه با دوستت دارم‌های زیاد و بوس بوس تمام شد.

من ماندم و یک عالمه سوال در ذهنم:

  1. چند درصد از پدر و دخترهای این شهر و این کشور با هم اینگونه حرف می‌زنند؟ من که زیاد نشنیده‌ام. شاید هم اطراف من کم بوده است!
  2. دختری که در محیط کاری خیلی خوبی کار نمی‌کند، از لباسهایش پیداست که وضع و اوضاع خوب مالی ندارد، کارش هم خیلی کار خوبی نیست، چگونه اینقدر احساسات خوبی دارد؟
  3. چند درصد از فرزندان این سرزمین طلبکار پدر و مادرشان نیستند و اینهمه از خوب بودن آنها شاد می‌شوند؟ دوست دارم آن پدر و مادر را بیشتر ببینم راستش!!
  4. «من پول دارم و 400 هزار تومان دارم»، این پول برای چند نفر از فرزندان این شهر کافی است؟
  5. حالِ چند درصد از فرزندان این شهر با خودشان و شرایطشان خوب است؟
  6. این فرزندان چه جور پدر و مادری داشته‌اند که حالشان با همه چیز خوب است ظاهرا؟
  7. چند درصد از مردم این شهر در گفتن «دوستت دارم» به عزیزانشان اینهمه راحت و سخاوتمند هستند؟ من که اطرافم خیلی زیاد ندیده‌ام!

خلاصه که تجربیات خوبی از این مکالمه نصیبم شد و سوالات خوبی به ذهنم رسید. آرزو کردم که:

  1. حال فرزند من هم وقتی به این سن و سال جوانی رسید، خوب باشد.
  2. به من راحت بگوید دوستت دارم و من هم به او راحت «دوستت دارم و برایم ارزشمندی» را هر روز و هر ساعت یادآوری کنم.
  3. از من طلبکار نباشد و بداند که برای او هرکاری که میتوانستم را انجام داده‌ام.

اگر بخواهم از دید آینده‌نگاری هم به این آرزوها نگاه کنم شاید سوالات من به این شکل تغییر کنند:

  1. من باید الان چه کارهایی انجام دهم که حال فرزندم وقتی بزرگتر شد (در هر مرحله ای از زندگیش) خوب و از خودش و شرایطش راضی باشد؟
  2. من باید الان چه کارهایی انجام دهم که فرزندم در گفتن احساساتش راحت باشد و من هم همچنان در هر سن و سالی که او بود، در گفتن احساساتم با او راحت باشم؟
  3. من باید الان چه کارهایی انجام دهم که او بداند که هر کاری که می‌توانستم برای او انجام داده‌ام؟

گاهی رسیدن به این سوالات مرحله مهمی برای نگاشتن آینده‌ای هستند که دوست دارم به آن برسم. این علم در خیلی جاها به من نشانه‌های خوبی داده است.

پاسخی بنویسید