Top

با توجه به نوشته ای که در مورد رمان ناپیدا نوشتم (برای دیدن این پست اینجا را کلیک کنید)، بر خودم واجب دیدم که اثرات و نشانه های عزت نفس پایین در افراد را به صورت یک پست جداگانه اول برای خودم بگذارم. یادم هم باشد که هر جا این نشانه ها را در خودم دیدم، به یاد آورم که دلیلش عزت نفس پایین من است و در نتیجه برای بالا بردنش برنامه ریزی کنم و کاری...

نام کتاب: ناپیدا نویسنده: پل آستر مترجم: خجسته کیهان نشر: افق تصویر نویسنده کتاب کتاب ناپیدا را خواندم و آن اتفاقاتی که در ذهنم ساخته بودم، اصلا اتفاق نیفتاد! کتاب عجیبی که بعد از خواندن و یک بار مرور متوجه شدم که قصد داشت چه بگوید. به نظر من پیام این کتاب این بود: جز راست نباید گفت اما: هر راست نشاید گفت در این کتاب هر جا شخصیت اصلی داستان یا هر کس دیگری در داستان چیز بدی از دیگری را (از روی خشم...

چند روز پیش بود که از یکی از همکارانم درباره خرید اینترنتی شنیدم. او از خرید کردن اینترنتی (مخصوصا از سایت دیجی کالا) حیلی راضی بود و مکرر از تجربه خوبش در این زمینه برای من گفت. او در میان صحبتهایش هم پیشنهادی کرد که به نظر من جالب آمد. او پیشنهاد میکرد که خرید کردن از بخش پیشنهادات شگفت انگیز این سایت خیلی اوقات بسیار به صرفه و  شگفت انگیز است. همچنین اضافه کرد که او...

امروز من بعد از مدتی که نباید اینهمه طول میکشید بالاخره به پروژه پایانی درس تفکر سیستمی رسیدم. برای انجام پروژه لازم بود که تمامی درسهای این مجموعه به پایان میرسید و تمرینهای کلیه درسها هم انجام میشد. چند روزی هست که درگیر پیدا کردن زمانی برای تمام کردن دروس و انجام پروژه پایانی هستم. اما واقعا با وجود مهمان کوچک خانه ام برای من ممکن نیست که جوری که قبل از حضور او کار میکردم،...

بنا به توصیه لیست کتابخوانی که در برنامه داشتم، خدا را شاکرم که یکی از کتابهای این لیست به پایان رسید! دیروز پسرم را واکسن زدیم و من شبی طولانی و تقریبا بی خواب را سپری کردم، صبح که بیدار شدم ارسلانم بیحوصله بود و دوباره خوابید. منهم به دلیل خواب بد شب و مراقبت از پسرم در خانه مانده ام، هرچه کردم خوابم نبرد، همین بود که تصمیم گرفتم درباره این کتاب بنویسم. نوشتنی که...

امروز برای کاری حتما حتما باید بیرون از اداره میرفتم و رفتم. زندگی آگاهانه: تقویت کننده عزت نفس کار واجبم در زمان نسبتا کوتاهی انجام شده بود و داشتم به سمت اداره بر میگشتم که از اداره تماس گرفته شد و گفتند که برای کاری واجب باید به مدیر سری بزنم. البته در راه برگشتن بودم و به فاصله حدود 15 دقیقه از زمانی که زنگ خورد خودم را به اداره رساندم. ظاهرا گزارشی فوری لازم بوده است...

هر روز صبح زنگ در خانه ما میخورد و زنی می آید. زنی که در آستانه میانسالی است و حدود 56 سال دارد اما همیشه چهره اش میخندد و با روی خوش از پله هایی بالا می آید که گاهی من را هم خسته میکنند! او از پله ها نفس نفس زنان بالا می آید آنهم صبح خیلی زود! از دی ماه پارسال بود که من از مرخصی زایمان به کار برگشتم و این زن هر روز و...