Top

امروز با خوشحالی دوباره به این خانه سر زدم و چقدر من خوشبختم که عزیزانی دارم که به سایت من سر می‌زنند. این باعث افتخار من است. راستش چند وقتی است که برای گرفتن یک تصمیم برای تغییر مردد هستم. با خودم می‌گویم که دیگر به این وضعیت ثابت عادت کرده‌ام و همین را ادامه می‌دهم. اما امروز همین وضعیت ثابت به ظاهر دلخواه من، دستش را بلند کرد و سیلی محکمی به گوشم زد! همین که...

دو ماه از روزي كه آخرين پستم را در اين محيط نوشته ام ميگذرد و من امروز با دلتنگي وارد اين محیط دیرآشنا شدم. چقدر زود ميگذرد زمان وقتي كه نمي‌آيي و سر نمي‌زني. یادم افتاد که وقتي چراغ خانه‌اي خاموش شود 2 ماه که هیچ، دو سال و دو قرن هم خیلی زود مي‌گذرد. امروز یاد روزهایی افتادم که هر روز در اين خانه مي‌نوشتم. چند وقتي هست كه به دليل مشغوليت شديد كاري ديگر چندان...

امروز صبح از در خانه درآمدم و از كوچه منزل‌مان به سمت خيابان اصلي حركت كردم تا در آنجا سوار تاكسي شوم و به محل كارم برسم. مي‌خواستم از خيابان عبور كنم كه مردي ميانسال را ديدم كه از روبرو مي‌آمد. حتما اين تجربه را داريد كه كسي از روبرو در همان مسير شما بيايد و شما يا او بخواهيد كه براي عبور يكديگر مسيرتان را تغيير دهيد. امروز صبح من از همين صحنه و اتفاقي...

چند روزی بود که به دلیل کارهای خانه و شرکت و خلاصه مسئولیت‌های متفاوتی که پذیرفته‌ام ذهنم درگیر این پیام ذهنی‌ شده بود: به کارهایت نمی‌رسی! برای نمونه همین امروز صبح با این پیام درونی بیدار شدم: «دیروز به هیچ کاری نرسیدی ها!»، «همیشه از همه کارهایت عقبی!» و «هیچ کاری را کامل نمیتوانی انجام دهی!!» امروز به محضی که این صدا در من بلند شد و داشت حالم را بد می‌کرد اولین کار شروع به...

دو هفته ای هست که من از این فضای کوچک و خصوصی خودم دور شده‌ام. یک هفته که من از او دور شدم و در سفر بودم و هفته بعدش هم او از من توسط هکرهای بی‌انصاف! گرفته شد. راستش اولی که متوجه شدم سایتم در حال هک شدن است هم اقداماتی کردم اما هکرها در سایت من ماندگار شدند و همه چیز به یکباره جوری نیست و ناپدید شد که انگار از اول نبوده است!...

امروز صبح سوار تاکسی شدم که به محل کار بروم. آقای مسنی راننده بودند که سنشان هم برای رانندگی به نظر کمی زیاد می‌آمد. من در صندلی جلو نشستم و سفرمان آغاز شد. در مسیر که می‌رفتیم عموم راه خلوت بود و ایشان هم خیلی معمولی رانندگی می‌کردند. به سمت میدان توحید که نزدیک شدیم چگالی ماشین‌ها در خیابان به یکباره زیاد شد و من به چشم خودم دیدم که این آقای نسبتا آرام تبدیل به رالی‌کاری...

با وجودی‌که کتاب «بنویس تا اتفاق بیفتد» هنریت کلاوسر به چاپ ۱۸ رسیده است (یعنی من چاپ ۱۸ را خریده‌ام) و با وجودیکه یادم است که این کتاب را حداقل حدود ۳ سال پیش خریده بودم (اما خوشحالم که به عزیزی که در کتابخانه‌ام دیده بود هدیه کردم) خواندن آن را من تازه شروع کرده‌ام. فکر نمی‌کردم که خواندن این کتاب این‌همه برایم جذاب باشد. جوری که امروز تقریبا هر زمانی که بین کارهایم پیدا می‌کردم، شده...

من چند روزی است که در سفر هستم و سفر برای منی که همیشه مشغول کار هستم و بالاخره کاری برای انجام دادن دارم (یا به قول اطرافیانم پیدا می‌کنم!) این سفر توفیق اجباری شده است که چند ساعت و حتی یکی دو روز هم استراحت کنم و هم مخصوصا تفریح کنم! البته را هم بگویم متاسفانه این استراحت گاهی با این فکر همراه می‌شود که من برای بعد از تعطیلات چقدر کار دارم! چه کارهایی که نکرده‌ام...

امروز صبح که به سمت شرکت در تاکسی نشسته بودم و به اطرافم نگاه می‌کردم، در سردر اصلی بیمارستان امام خمینی، تابلویی جدید که بزرگ و به رنگ آبی زده شده بود نظرم را جلب کرد. تابلویی تقریبا با این مضمون: انجام کلیه امور زیبایی و پوست توسط اساتید دانشگاه! شاید کلمات دقیق همین نبود اما این مفهوم را داشت که کسانی در این کلینیک تازه تاسیس (یا تازه تبلیغ) مشغول به کار هستند که متخصصان قابل و بهتری در این زمینه هستند.

همین که این تابلو را دیدم یاد یکی از اقوام نزدیک خودم افتادم که چند سال پیش به محض تمام کردن دوران دکترای عمومی خود (پزشک عمومی) وقتی در امتحان تخصص نتوانست موفق شود، خیلی زود به سمت انجام کارهای پوست و زیبایی روی آورد. در دوره‌های داخلی و خارجی این موضوع شرکت کرد، کارش را شروع کرد، در طی کار هم مکرر به روش‌های جدید پرداخت و از دستگاه‌های جدید استفاده کرد و پیش رفت! در آن سال‌های دور هم (فکر می‌کنم حدود ۱۰ سال پیش) این موضوع خیلی جدید بود و بازارش کاملا بکر بود. این خانم با این تصمیم که شاید با تحلیل بازار یا حتی شانسی گرفت، هم توانست اسمش را در طی زمان به کسانی که مشتری این موضوع بودند بشناساند و هم درآمد خوبی کسب کرده و همچنان هم در حال کسب کردن است!

وقتی این تابلو و آن خانم را در ذهنم کنار هم گذاشتم، موضوعی به ذهنم رسید. چرا متخصصین و اساتید و کلا قشر تحصیلکرده ما نسبت به بازار و نیازهای آن، زمان ماند (فاز لگ آن) اینهمه طولانی است؟

توضیح: در بیوتکنولوژی وقتی میکروبی در محیط جدیدی قرار می‌گیرد، مدت زمانی که طول می‌کشد تا نسبت به شرایط جدید آداپته شود و رشدش را شروع کند را فاز لگ (فاز تاخیر) می‌گویند!

با خودم گفتم الان که بازار از انواع پزشکان عمومی که کار پوست می‌کنند و حتی آرایشگاه‌هایی که هر کدام به نوعی درگیر در این بازار هستند اشباع شده است، آیا واقعا کمی برای ورود این قشر به بازار دیر نشده است؟

شاید یکی از جواب‌ها به سوال بالا این باشد:قشر تحصیلکرده، فقط و فقط درس می‌خواند و فکرش این است که همه جور موفقیتی با تحصیلات بالا و بالاتر امکان‌پذیر است؛ اما برای موفقیت، در کنار دانش صرف، خرد و‌ تجربه و نگاهی به اطراف و محیط و بازار داشتن (در کسب و کار مخصوصا) عوامل بسیار مهمی هستند که متاسفانه توسط این قشر نادیده گرفته می‌شود.

آرزوهای من: از صمیم قلب امیدوارم تخصص و بازار ما در ایران به سمت هم حرکت کنند تا در زمانی که بازار خوبی در حال مهیا شدن برای کاری است، این قشر با تنها خواندن و سر کلاس رفتن و امتحان دادن متضرر نشود.

پ.ن. ۱. یکی از شروط مهم عزت‌نفس، داشتن زندگی آگاهانه است و بخشی از آگاهی نیز به آگاهی از اهداف ما و شناخت شرایط محیطی ما برمی‌گردد. قشر تحصیلکرده! لطفا گوش به زنگ تر باشید!‌

گاهی وقتی کسانی را در اطرافم می‌بینم که از حق خودشان با نهایت وجودشان دفاع می‌کنند، یاد حیوانات درنده‌ای می‌افتم که وقتی در پی شکاری هستند، اصلا شوخی ندارند و به جد به دنبالش دوان می‌شوند. مخصوصا تصویری که زیاد در ذهنم در این مورد متصور می‌شود مربوط به یک برنامه تلویزیونی است که سال‌ها پیش دیده‌ بودم (و مکرر هم در برنامه‌های حیات‌وحش تکرار می‌شود) و از ذهنم بیرون نمی‌رود: پلنگی که به دنبال آهویی با...