Top

امروز با خوشحالی دوباره به این خانه سر زدم و چقدر من خوشبختم که عزیزانی دارم که به سایت من سر می‌زنند. این باعث افتخار من است. راستش چند وقتی است که برای گرفتن یک تصمیم برای تغییر مردد هستم. با خودم می‌گویم که دیگر به این وضعیت ثابت عادت کرده‌ام و همین را ادامه می‌دهم. اما امروز همین وضعیت ثابت به ظاهر دلخواه من، دستش را بلند کرد و سیلی محکمی به گوشم زد! همین که...

چند روزی بود که به دلیل کارهای خانه و شرکت و خلاصه مسئولیت‌های متفاوتی که پذیرفته‌ام ذهنم درگیر این پیام ذهنی‌ شده بود: به کارهایت نمی‌رسی! برای نمونه همین امروز صبح با این پیام درونی بیدار شدم: «دیروز به هیچ کاری نرسیدی ها!»، «همیشه از همه کارهایت عقبی!» و «هیچ کاری را کامل نمیتوانی انجام دهی!!» امروز به محضی که این صدا در من بلند شد و داشت حالم را بد می‌کرد اولین کار شروع به...

گاهی وقتی کسانی را در اطرافم می‌بینم که از حق خودشان با نهایت وجودشان دفاع می‌کنند، یاد حیوانات درنده‌ای می‌افتم که وقتی در پی شکاری هستند، اصلا شوخی ندارند و به جد به دنبالش دوان می‌شوند. مخصوصا تصویری که زیاد در ذهنم در این مورد متصور می‌شود مربوط به یک برنامه تلویزیونی است که سال‌ها پیش دیده‌ بودم (و مکرر هم در برنامه‌های حیات‌وحش تکرار می‌شود) و از ذهنم بیرون نمی‌رود: پلنگی که به دنبال آهویی با...

دیروز تعطیلی داشتیم (17 تیر 97). یادم است قدیم‌ترها که فقط کار اداری می‌کردم یا حداکثر درس می‌خواندم (یا بعبارتی کارهای روتین خودم را انجام می‌دادم و کارهایی که فکر می‌کردم "باید دارند (مخصوصا بایدهای بیرونی)" را انجام می‌دادم) همیشه از آمدن هر نوع تعطیلاتی خوشحال می‌شدم: این که در خانه بنشینی و پا روی پا بیندازی (یا حتی نیندازی: مثلا غذای مورد علاقه ات را درست کنی، خانه را به فرمی که در ذهنت داری...

امروز صبح که دست به کیبورد بردم، برای من غریبی میکرد. "م" را "ن" و "ر" را "ز" می‌زد و من می‌شنیدم که مکرر از من شکوه و شکایه میکند که دیروز را کجا بودی؟!  این احساس برایم خیلی عجیب است که به چیزی بیرون از خودم اینهمه وابسته شوم. دیروز جمعه بود. جمعه ها برای من (و فکر میکنم عموم ما زنان شاغل) روزی است که کارِ خانه در آن برقرار است. غذا پختن اجباری...

من فکر میکنم که عموما جنسیتم مانع از کاری در من نشده است. از درس خواندن گرفته که همیشه تقریبا شاگرد اول و شاگرد زرنگ بوده ام و هرگز به این فکر نکرده ام که من دخترم و چنین و چنان، تا کار کردنم و ازدواج کردن و ...

امروز میخواهم از داستان دو زنی بنویسم که در مجله خوانی این بارم (مجله زنان امروز، شماره 33، خرداد 97) دیدم. رحیمه و عایشه. هر دو زنی مربوط به جنوب ایران: یکی سیستانی و دیگری بوشهری. زنانی که واقعا کارهایی کرده اند که قابل اندازه گیری و گزارش کردن هستند. داستان زنی سیستانی به نام رحیمه رحیمه زنی است که نام مقاله مربوط به او در مجله این است: آن زن با سبد کتاب آمد (گفتگو با رحیمه پرویزپور، موسس...

دیروز خبر به کما رفتن عزیزی را شنیدم که خیلی هم از نزدیک نزدیک او را نمیشناختم اما کارهای خوب گرافیکی اش، چشمان مهربان و همیشه مشتاقش، لحن و عملکرد مسئولانه اش را کاملا به یاد دارم. انگار همین دیروز بود که در لباس صورتی رنگ آخرین جلسه آکادمی مشغول بالا و پایین رفتن و رتق و فتق امور بود! راستش همین که خبر را شنیدم برای اولین کسی که ناراحت شدم و اشکهایم جاری شد، نه...

امروز من در یک جلسه کاری شرکت داشتم که نکاتی در این جلسه به نظرم آمد و دوست دارم آنها را برای اول خودم و بعد شما به اشتراک بگذارم. امروز در جلسه ای که شرکت کردم بار حضور خانمها نسبت به عموم جلساتی که من شرکت میکنم بالاتر بود. این موضوعی است که عموما در جلسات سطح بالا (مخصوصا در وزارتخانه ها) کم اتفاق می افتد (یا من کمتر دیدم) اما امروز به چشم خودم دیدم که از...

دیشب پسر کوچکم مریض بود. ساعت 9 شب به روال هر شب خوابید و من و همسرم هم برای اینکه فردا باید صبح زود سرکار میرفتیم زودتر خوابیدیم. حدود ساعت 12 بود که دیدم از اطاقش صدای گریه و بهانه می آید. به اطاقش رفتم تا او را مثل هر شب با نوازشی کوتاه دوباره به خوابی عمیق دعوت کنم. اما او نمیخوابید! نمیدانستم چه اش شده است؟ هنوز هم زبانی ندارد تا دردش را به من...