Top

دو ماه از روزي كه آخرين پستم را در اين محيط نوشته ام ميگذرد و من امروز با دلتنگي وارد اين محیط دیرآشنا شدم. چقدر زود ميگذرد زمان وقتي كه نمي‌آيي و سر نمي‌زني. یادم افتاد که وقتي چراغ خانه‌اي خاموش شود 2 ماه که هیچ، دو سال و دو قرن هم خیلی زود مي‌گذرد. امروز یاد روزهایی افتادم که هر روز در اين خانه مي‌نوشتم. چند وقتي هست كه به دليل مشغوليت شديد كاري ديگر چندان...

چند روزی بود که به دلیل کارهای خانه و شرکت و خلاصه مسئولیت‌های متفاوتی که پذیرفته‌ام ذهنم درگیر این پیام ذهنی‌ شده بود: به کارهایت نمی‌رسی! برای نمونه همین امروز صبح با این پیام درونی بیدار شدم: «دیروز به هیچ کاری نرسیدی ها!»، «همیشه از همه کارهایت عقبی!» و «هیچ کاری را کامل نمیتوانی انجام دهی!!» امروز به محضی که این صدا در من بلند شد و داشت حالم را بد می‌کرد اولین کار شروع به...

شاید بهتر است این سوال را جور دیگری هم بپرسم! آیا شما هم خیلی تحت‌تاثیر حرف‌های دیگران قرار می‌گیرید؟ آیا شما هم با شنیدن حرف کسی بیرونی زود احساساتی می‌شوید و درونتان اولین چیز احساستان است که بالا می‌آید؟ آیا اولین عکس العمل‌هایی که دارید ببشتر احساس درونی خودتان است؟ آیا به جای حرفهای روشن، کلماتتان مبهم شده و حس‌تان است که در آن زمان حرف اول را می‌زند؟ شاید برای بعضی از شما این حس و...

دیشب کتابی در زمینه تربیت کودک می‌خواندم؛ قراری که با خودم گذاشته‌ام و امیدوارم به آن پایبند بمانم. بخشی در این کتاب بود که به نظر من نه تنها برای تربیت کودکمان (کودکانمان) بهتر است رعایت کنیم، فکر میکنم قبل از هر کسی در مورد خودمان هم باید که بتوانیم رعایت کنیم. این قانون که کتاب هم با آن شروع شده بود و نشان از اهمیت آن داشت، این بود: به کودکانمان کمک کنیم که احساساتشان را...

امروز صبح بیدار شدم. ساعتهای شروع کار اداری را زودتر کرده‌اند و برای همین هم من باید سریع‌تر بیدار شوم؛ اما چون شب طولانی و پرگریه‌ای را با فرزند کوچکم گذرانده بودم، این کار برایم سخت‌تر هم شد. ساختمانی روبروی خانه ما در حال خراب‌کردن است. ساختمانی پرجان و زیبا و سه طبقه که اصلا معلوم نیست که چه کسی به خراب کردن چنین خانه محکم و زیبایی مجوز داده است و معلوم هم نیست که قرار...

چند وقتی هست که با این موضوع در گیر هستم که من که رشته تخصصی‌ام مهندسی و فنی است چرا دارم در زمینه‌ای کار می‌کنم یا بهتر بگویم دوست دارم در زمینه‌ای کار کنم و مکرر اطلاعات بیشتری جمع کنم و آن را با دیگران به اشتراک بگذارم که در ظاهر امر به من مربوط نیست! من باز هم با نوشتن بود که به جواب این سوال رسیدم! با نوشتن متوجه شدم من در طول زندگی‌ به دلیل...

دیروز تعطیلی داشتیم (17 تیر 97). یادم است قدیم‌ترها که فقط کار اداری می‌کردم یا حداکثر درس می‌خواندم (یا بعبارتی کارهای روتین خودم را انجام می‌دادم و کارهایی که فکر می‌کردم "باید دارند (مخصوصا بایدهای بیرونی)" را انجام می‌دادم) همیشه از آمدن هر نوع تعطیلاتی خوشحال می‌شدم: این که در خانه بنشینی و پا روی پا بیندازی (یا حتی نیندازی: مثلا غذای مورد علاقه ات را درست کنی، خانه را به فرمی که در ذهنت داری...

امروز صبح که دست به کیبورد بردم، برای من غریبی میکرد. "م" را "ن" و "ر" را "ز" می‌زد و من می‌شنیدم که مکرر از من شکوه و شکایه میکند که دیروز را کجا بودی؟!  این احساس برایم خیلی عجیب است که به چیزی بیرون از خودم اینهمه وابسته شوم. دیروز جمعه بود. جمعه ها برای من (و فکر میکنم عموم ما زنان شاغل) روزی است که کارِ خانه در آن برقرار است. غذا پختن اجباری...

فکر میکنم که در پستی که درباره منشا عزت نفس پایین گذاشته بودم، عواملی که در کودکی بر عزت نفس ما اثر گذاشته و آنها را کاهش داده (با احیانا افزایش داده اند) را دیدید. چند روزی است که تصادفی در طول نوشتنم به خاطراتم میرسم. مینویسم و مینویسم و مینویسم. خودم را محدود به زمان خاصی هم نمیکنم. هرچه یادم می آمد را مینویسم. از کودکی به بزرگسالی، از نوجوانی به جوانی، در ذهنم خاطراتم روی...

من فکر میکنم که عموما جنسیتم مانع از کاری در من نشده است. از درس خواندن گرفته که همیشه تقریبا شاگرد اول و شاگرد زرنگ بوده ام و هرگز به این فکر نکرده ام که من دخترم و چنین و چنان، تا کار کردنم و ازدواج کردن و ...