Top
معناداشتن در زندگی

زندگی چیزی بیش از خوشبخت بودن است

دوست دارم در این پست برای خودم اول از همه، از فیلمی بنویسم که هر بار که از کاری خسته میشوم یا رفتن به مسیری که فکر میکنم باید بروم برایم سخت میشود، آن را در گوگل پیدا میکنم و دوباره میبینم و دوباره به رفتن در مسیری که میخواهم مصر میشوم!

نام این فیلم که لینک آن را در اینجا هم قرار میدهم که اگر دوست داشتید شما هم نگاه کنید این است:

زندگی چیزی بیش از خوشبخت بودن است. 

خوشبختی

این فیلم را که خیلی تصادفی من در کانالی در تد دیدم، تاثیر زیادی در خود من داشته است. دختری جوان و فکر میکنم ایرانی (از اسمش اینگونه حدس میزنم: امیلی اصفهانی اسمیت که میتوانید سایت او را هم از اینجا ببینید) در مورد چیزی حرف میزند که بیش از خوشبختی است.

او در این فیلم که پیشنهاد میکنم که آن را ببینید و خودتان گوش کنید و با مدل ذهنی خودتان حرفهایش را تجربه کنید میگوید که همیشه فکر میکرده هدف از زندگی، پیدا کردن خوشبختی است و خوشبختی را هم در داشتن آپارتمانی زیبا، دوست پسری ایده آل و شغلی خوب میخواسته است. او میگوید که روزی رسیده است که همه اینها را داشته اما اضطراب و نگرانیش نه تنها کم نشده بلکه اضافه هم شده بوده در نتیجه در ادامه مسیر زندگیش برای داشتن حال بهتر روانشناسی مثبت گرا خوانده و در طی مطالعاتش به مفهوم دیگری در زندگی رسیده است:

کسانی در زندگی احساس بهتری دارند و حتی عمر طولانی تری میکنند که زندگی بامعنایی دارند (در زندگیشان معنا وجود دارد). او میگوید که برای پیدا کردن آنچه به زندگی افراد موفق و راضی و خوشحال معنا میدهد مصاحبه های طولانی کرده و مطالعات زیادی داشته است و متوجه شده است که داشتن معنا در زندگی بر ۴ ستون اصلی برقرار است:

  1. تعلق داشتن: اینکه به کسی، به گروهی (مخصوصا کسانی که ارزشهای یکسانی با ما داشته باشند) تعلق داشته باشیم به زندگی ما معنا میدهد. گاهی این احساس تعلق میتواند احساس تعلق به خانواده هم باشد.
  2. هدف: هدف هم به معنای حتما شغل نیست. هدف چیزی است که ما میدهیم نه چیزی که دریافت میکنیم. هدف به مفهوم کاری است که ما میتوانیم برای دیگران کنیم و خدمتی است که میتوانیم برای دیگران داشته باشیم، استفاده از قدرتمان برای کمک به دیگری است و چرایی ای است که زندگی ما را پیش میبرد. ممکن است که این کار و این خدمت با شغل ما همخوانی داشته باشد (که جای خوشبختی است) یا همخوانی نداشته باشد.
  3. تعالی: یعنی ما جایی یا کاری داشته باشیم که بتوانیم با رفتن به آنجا یا انجام دادن آن کار از خودمان و از هیاهوی روزمره فراتر رویم. او میگوید که هر کسی این تعالی را در چیزی پیدا میکند: برخی در هنر، برخی در کلیسا و برخی هم در نوشتن. نوشتن برای امیلی باعث میشود که او از خودش فراتر رود و به روحی فراتر از خود متصل شود آنقدر که گاهی گذر زمان را نمیفهمد.
  4. داستان سرایی: او میگوید که داستانی که هر فرد از آنچه بر او گذشته به خودش میگوید به زندگی آن فرد معنا میدهد. این مهم است که بدانیم که ما خودمان نویسنده داستان زندگیمان هستیم و اگر طوری داستان را بگوییم که مثلا اوضاعمان خوب بوده و بدتر شده است باعث اضطراب و ناراحتی بیشتری در ما میشود. اما اگر احساس کنیم که در داستان زندگی ما به هر حال خوبیها بدیها را جبران کرده اند و به بخشهای خوب زندگیمان توجه کنیم، همین به احساس خوب ما از زندگی تداوم میدهد.

پ. ن. ۱٫ برای خود من هر بار که این فیلم را میبینم اتفاقی که در آکادمی مدرسان و در نوشتن برایم افتاده است مرور میشود. احساس تعلق به گروهی از افراد که همگی به رشد کردن علاقمند بودند، پیدا کردن کاری که من میتوانم بکنم و خدمتی که میتوانم انجام دهم، پیدا کردن کاری که من را از خودم فراتر ببرد و یادگیری داستان سرایی از زندگی خودم به شکلی مثبت و دلخواه دستاوردهای من از آکادمی مدرسان هستند که همینجا جا دارد که باز هم از تیم مطالعه شریف برای آوردن بخشی از این معنا به زندگیم تشکر کنم.

آرزوی من: آرزو دارم که کارفرمایان و سیاستگذاران در شغلهایی که برای افراد در نظر میگیرند چنین پارامترهایی را در نظر بگیرند. چون بر اساس این تحقیقات اگر کسی نتواند این ستونها را در زندگی کاریش پیدا کند حتما به دنبال کاری خواهد بود که معنا را در زندگیش وارد کند.

 

بدون دیدگاه

دیدگاهی بفرستید