Top
معرفی کتاب

زمان مچمان را خواهد گرفت!

بنا به توصیه لیست کتابخوانی که در برنامه داشتم، خدا را شاکرم که یکی از کتابهای این لیست به پایان رسید! دیروز پسرم را واکسن زدیم و من شبی طولانی و تقریبا بی خواب را سپری کردم، صبح که بیدار شدم ارسلانم بیحوصله بود و دوباره خوابید. منهم به دلیل خواب بد شب و مراقبت از پسرم در خانه مانده ام، هرچه کردم خوابم نبرد، همین بود که تصمیم گرفتم درباره این کتاب بنویسم. نوشتنی که شروعش برای من سهل اما پایانش برایم ممتنع شد!

معرفی کتاب

نام کتاب: درک یک پایان

نویسنده: جولین بارنز

مترجم: حسن کامشاد

نشر: نو

چاپ: هفتم

همین ابتدا هم بگویم که رمانها برای من گاهی پیچیده میشوند. این رمان هم جزو همان گاهی ها شد. آنقدر آخرش به نظرم نامفهوم آمد که دوباره جاهایی از کتاب را که خط کشیده بودم خواندم. همچنین جاهایی که نمیفهیمدم را رونویسی کردم و در اثر خواندن دوباره و نوشتن، تازه فهمیدم که نویسنده چه ها که نکرده است!!

نکته نویسندگی کتاب

اینکه نویسنده ای بتواند با وجودیکه آخر داستان را میداند، داستان را از زبان گوینده (یا بعبارتی خودش) طوری بنویسد که هیچ ربطی به پایان داستان نداشته باشد برای من جالب بود. نویسنده این داستان طبیعتا همان زمان که داشته بی توجه به آخر داستان، تصوراتش را از زبان گوینده ای مینوشته که انگار از داستان هیچ نمیداند، آخر داستان را میدانسته است! این طرز نوشتن او برای من بسیار جالب توجه بود!

جولین بارنز

نکته هایی از کتاب که من را به فکر واداشت.

من در این کتاب مردی را دیدم (گوینده داستان: تونی وبستر) که همه چیز را به زعم خودش تفسیر میکند. خودش و دنیای خودش برایش واقعی ترین چیزها است. بدون گفتگو با کسی یا سوال از ذهنیاتش (که البته امکان سوال کردن هم چندان برایش فراهم نبود) به هر نتیجه ای که میخواهد و فکر میکند درست است میرسد و فکر و احساس و رفتارهایش را هم بر اساس آنها تنظیم میکند. او لحظه ای فکر نمیکند که ممکن است اصلا ماجرایی که در ذهنش به دنبالش است آن چیزهایی که او فکر میکند و از خاطراتش به یاد میآورد نباشد. او مکرر فکر میکند که پاسخ چیزهای ناپرسیده را تا اندازه ای میداند. مرتب فرضیاتی میکند و داستان را بر اساس فرضیاتش میگوید اما آخر داستان مشخص میشود که اصلا اینطور که او فکر میکرده نبوده است.

او در میانسالی متوجه میشود که دفتر خاطراتی از دوستی در کار است و همین باعث روندی میشود که او دوباره گذشته اش و زمانی که بر او گذشته و خودش را در طی این زمان از نو ببیند. این روند و همچنین آنچه در آخر داستان میفهمد، باعث میشود که او از جاهایی از زندگیش و از نوع بودنش در جوانی هم پشیمان شود و هم متعجب. او در جایی این را گفته که:

همچنان که جوان هستید فکر میکنید میتوانید درد و رنج پیری را پیش بینی کنید. اما (این کار) بیشتر از جنس آینده نگری است و کاری که ما باید بکنیم و نمیکنیم آن است که ضمن نگاه به جلو، به این فکر کنیم که از آن نقطه آتی به عقب نگاه میکنیم. (آنوقت میتوانیم) احساسهای تازه ای که زمان می آورد را بیاموزیم.

دلیل اینکه او این را میگوید هم این است که گوینده این کتاب در جوانی نامه ای نوشته است که اثر زیادی بر زندگی افراد دور و برش داشته است و در میانسالی این نامه به دست او میرسد. او در این باره مینویسد:

آن وقت من نویسنده این نامه بودم، اما الان نیستم. راستش را بخواهید آن بخشی از وجودم که این نامه را نوشته است را نمیشناسم. آن منِ جوانتر سر بر آورده بود که این منِ مسن تر را به حیرت بیندازد که چه بوده است و چه میتوانست باشد؟ شاهدی بسیار ناخوشایند از آنچه من بودم یا بوده ام پیدا شده بود. احساسی که حالا داشتم نه شرم بود و نه احساس گناه، بلکه چیزی نادرتر و نیرومندتر از این هر دو احساس در زندگیم: پشیمانی. احساسی که بغرنج تر و عمیقتر و کهنتر است و ویژگی عمده اش این است که کاریش نمیشود کرد: زمانی بسیار دراز گذشته است، چنان لطمه ای وارد شده است که اصلاح پذیر نیست.

این کتاب تمام شده و برای من افکار و احساسات جالبی به جا گذاشته است: چقدر ترسناک است اگر ما هم با همین رویکرد زندگی کنیم! اینکه تنها با تصورات خودمان در مورد دیگران و اتفاقاتی که برایشان می افتد فکر کنیم و سعی نکنیم اگر به ما مربوط است با پرسیدن سوالهای درست و به جا داستان را برای ذهنمان روشن کنیم و اگر هم مربوط به ما نیست داستان سازی ذهنمان را متوقف کنیم. زمان به هر حال راه خودش را میرود و حقیقت هر داستان و ماجرایی در طی زمان دور از تصورات ما و واقعی واقعی روشن میشود: زمان مچمان را میگیرد!

زندگی ما سرشار از مفروضات آسان است. اینطور نیست؟ مثلا اینکه خاطره مساوی است با رویداد به اضافه زمان. ولی در حقیقت به این سادگی نیست و باید برای ما روشن باشد که زمان نقش تثبیت کننده ندارد بلکه اغلب نوعی حلال است.

آخر کتاب با این جملات به پایان رسید:

به پایان زندگی میرسی- نه، نه خود زندگی، بلکه به پایان چیزی دیگر: به پایان احتمال هرگونه دگرگونی در آن زندگی. فرصت یک لحطه مکث طولانی داری، فرصت کافی که از خود بپرسی دیگر چه خطایی کردم.

پ. ن. ۱٫ از دید عزت نفسی، این کتاب ارزش زندگی آگاهانه و مسئولیت پذیری در قبال کارهایمان را به من یادآوری کرد.

پ. ن. ۲٫  امیدوارم که هر کسی از جمله خود من در طی زمان با افکار خودم مشغول ماجراهایی که میگذرد نشوم و مخصوصا زمانی که زمانم به پایان میرسد از کاری در زندگیم به پشیمانی نرسم!

پ. ن. ۳٫ اینکه در سالمندی (و مخصوصا پس از مرگ) قدرت تغییر گذشته ات را نداری را من در فیلم فانتین هم دیده بودم. این داستان من را به یاد این فیلم هم انداخت. آن زمان هم بسی به این موضوع فکر کردم  و امروز هم فکرم درگیر این ماجرا شد.

 

بدون دیدگاه

دیدگاهی بفرستید