Top

رابطه واژه مقدس “چرا؟” و عزت نفس

فکر میکنم که در پستی که درباره منشا عزت نفس پایین گذاشته بودم، عواملی که در کودکی بر عزت نفس ما اثر گذاشته و آنها را کاهش داده (با احیانا افزایش داده اند) را دیدید. چند روزی است که تصادفی در طول نوشتنم به خاطراتم میرسم. مینویسم و مینویسم و مینویسم. خودم را محدود به زمان خاصی هم نمیکنم. هرچه یادم می آمد را مینویسم. از کودکی به بزرگسالی، از نوجوانی به جوانی، در ذهنم خاطراتم روی یک خط نمی‌نشینند، زیگزاگ می‌روند و می آیند. بعضی اوقات هم دایره میشوند که کودکیم را به امروزم و دوباره به کودکیم وصل می‌کنند.

خاطره نویسی و عزت نفس

جالب این است که من همیشه با خودم فکر میکردم که من خاطره روشنی از کودکیم ندارم. فکر میکردم که چرا من هیچ چیزی یادم نمی آید و بعضی آدمها از کوچکترین خاطراتشان هم یادشان است. امروز متوجه شدم که دوای درد من برای یادآوری آنچه فکر میکنم که به یاد ندارم نوشتن است. مکرر که مینویسم و به قول رضا بابایی عزیر در کتاب بهتر بنویسیم جلوی رقص قلمم را نمی‌گیرم چه چیزها که در خاطرم نقش نمی‌بندند.

از همه دورانی که زندگی کرده ام، حداقل یک صحنه یادم است. در مورد زمانهای خیلی دور، درست یادم نمی آید که این صحنه را من خودم دیده ام یا از زبان پدر و مادرم شنیده‌ام و تصویر آن در ذهن من نقش بسته است. اما به چشم خودم چند روز است که می‌بینم خاطراتم یکی پس از دیگری روی کاغذ می‌آیند و همه احساس آن زمان را من باز هم احساس می‌کنم. انگار که دوباره در آن هستم اما دیگر کاری نمی‌توانم برای گذشته‌ای که گاهی هم دوستش نداشته‌ام بکنم.

جالب این است که قلم من به همه جا در خاطره نویسی‌ام سر میزند. جاهایی که موفقیت کسب کرده‌ام، مراحلی که زندگی من به سمت خوب یا ناخوب رفته‌اند، جاهایی که احساسات بدی را تجربه کرده‌ام، همه احساسات یک دختر پیش دبستانی، یک دختر دبستانی، دختری غریب در مدرسه های جدید (به دلیل جابجاییهای مکرر شغلی پدرم)، دختری با نمرات عالی، دختری با حمایت پدری قدرتمند، دختری برخوردار از مهر مادری جوان، دختری که در دانشگاهی خوب قبول شده، دختری که دوستان خوبی پیدا میکند، دختری که عاشق شدن را یاد میگیرد، دختری که وارد محیط کار میشود و دختری که عاشقانه ازدواج میکند. زنی که تحصیلات بالایی کسب میکند، زنی که فکرهایی برای خودش دارد، زنی که پسر کوچکی دارد و …

جالب این است که هر بخشی از این ماجرا که به آن می‌رسم و مشغول نوشتنش میشوم برای من دری از خودم به سمت خودم باز میشود: من چه فکر میکردم، من چه احساس میکردم، من چرا اینگونه رفتار کردم و اینکه گذشته من چقدر برای خودم، هم آشناست و وجود دارد و هم غریب است و انگار دیگر وجود ندارد!

نوشتن خاطراتم باعث شده است که من بتوانم بخشی از دوران کمبود عزت نفس و احساس ارزشمندیم را مرور کنم و بفهمم که چه اتفاقاتی در من باعث مدل ذهنی قدیمی‌ام شده و از چه زمانی، به دلیل تفاوت در روند زندگی‌ام و تفاوت دیدگاه‌هایم مدل ذهنی‌ام شروع به تغییر کرده و همین تغییر باعث اتفاقات دیگری در ذهنیات، احساسات و رفتارهای من شده است.

همین که قیافه والدینم، ترسهای خودم، قیافه و طرز ایستادن و نشستن و برخاستنم در موقعیتهایی که اصلا فکر نمی‌کردم یادم مانده باشد را در نوشتن به خاطر می آورم فکر میکنم یکی از برترین دستاوردهای این تمرین است. وقتی به دبستانم می‌رسم و یادم می‌افتد که من باید که با دخترانی دوست می‌شدم که شرط خاصی داشتند، به این فکر می‌کنم که چرا من نپرسیدم چرا؟ وقتی در دوران راهنمایی با دختری که اسمش هم یادم نیست دوست شدم و والدینم راضی نبودند چرا نپرسیدم چرا؟ وقتی دوستانی در دوران دبیرستان پیدا کردم و باز هم به دوستیشان کسی راضی نبود، چرا باز هم نپرسیدم چرا؟ وقتی کارهایی را دوست داشتم و از انجامشان به شدت نهی می‌شدم چرا نپرسیدم چرا؟ سوال اصلی من این است:

من چرا هرگز نپرسیدم چرا؟

به این هم فکر می‌کنم که شاید اگر می‌پرسیدم هم پاسخ روشنی دریافت نمیکردم چون شاید آنها هم پاسخ روشنی نداشتند، بعلاوه گفتگو هم در خانه ما رسم نبود اما ای کاش که من زودتر پرسیده بودم چرا؟ من در خاطراتم دیدم که عموماً فقط گوش میکردم و در ظاهر اطاعت کرده و در باطن هم فکر خودم و کار خودم را میکردم.

رابطه  چرا و عزت نفس

آرزوهای من: کاش بشود که دختران/ فرزندان امروز وقتی چیزی از خانواده‌شان می‌شنوند که یا برایشان مبهم است و یا قبولش ندارند بتوانند به راحتی بپرسند چرا؟ کاش بشود که همه والدین به این چرایی ذهن فرزندانشان پاسخ داده و به آنها حق پرسیدن و گفتگو کردن دهند؛ آنها و ذهنیاتشان را به رسمیت شناخته تا اتفاقی که باید در آنها بیفتد و هنر زندگی آگاهانه و خودمسئولیتی را زودتر یاد بگیرند؛ رعایت همین یک قلم باعث افزایش عزت نفس در آنها خواهد شد.

پ. ن. ۱٫ من این را مطمئن مطمئن هستم که والدین من هر آنچه که میتوانستند و فکر میکردند خوب و درست است را به من یاد داده اند. شاید آنها هم برای خیلی از احساسات و اتفاقات زندگی خود چرا نپرسیده و برای همین هم چرا پرسیدن مکرر را به من یاد نداده بودند.

بدون دیدگاه

دیدگاهی بفرستید