Top

ارتباط احتمالی منابع اجتماعی و عزت‌نفس

امروز صبح سوار تاکسی شدم که به محل کار بروم. آقای مسنی راننده بودند که سنشان هم برای رانندگی به نظر کمی زیاد می‌آمد. من در صندلی جلو نشستم و سفرمان آغاز شد. در مسیر که می‌رفتیم عموم راه خلوت بود و ایشان هم خیلی معمولی رانندگی می‌کردند. به سمت میدان توحید که نزدیک شدیم چگالی ماشین‌ها در خیابان به یکباره زیاد شد و من به چشم خودم دیدم که این آقای نسبتا آرام تبدیل به رالی‌کاری قهار شدند!

او از همه جلو می‌زد، به هیچ کس راه نمی‌داد، تقریبا جلوی همه ماشین‌ها می‌پیچید و خلاصه برای منی که در صندلی جلو نشسته بودم، اوقاتی شبیه به ترن هوایی دوران بچگی‌ام در شهربازی تهران را شبیه‌سازی کرد! وقتی زیر چشمی به چهره‌اش در این وضعیتِ رانندگی نگاه کردم، کودکی را دیدم که انگار کسی اسباب بازی‌اش را برداشته یا نگران است که کسی بردارد، یا کودکی که مکرر نگران است که کسی به حریمش تجاوز کند! صورتش مکرر و با سرعت به این‌طرف و آن‌طرف می‌چرخید تا مثلا آینه‌ها را نگاه کند و حرکت کند در حالیکه با سرعتی که او جابحا می‌شد و وضعی که او جلوی همه می‌پیچید به تظرم این هم یک حرکت غیرارادی او بود، انگار که مرد متشخص ۷۰ ساله‌ای که راننده من بود، تبدیل به شوفر پشت‌مودار پیکان جوانان شده بود!

خلاصه که این وضعیت در فاصله میدان توحید تا خیابان باقرخان (که مسیر بلندی هم نیست) ادامه داشت. این آقا به خیابان باقرخان پیچید و خیابان به یکباره باز خلوت شد و این آقا به همان آقای متشخصی که من در ابتدای مسیرم همراهش بودم تبدیل شد. این تغییر در حدی بود که زمانی که ایشان می‌خواستند که از خیابان باقرخان به خیابان استاد قریب بپیچند، سرعتشان خیلی آرام بود و حتی راهنما هم زدند!!!

این اوضاع را که من دیدم یاد جرف یکی از دوستانم افتادم. این دوست من که در کانادا زندگی می‌کند در آخرین باری که به ایران آمده بود نکته ای به من گفت که به نظرم به اتفاقی که امروز من دیدم هم ربط داشت. در بین مکالمات من با دوستم یادم است که عجله ایرانیان مطرح شد، اینکه ما مکرر در ایران نگران هستیم که دیرمان شود و به ما چیزی نرسد! در بین این گفتگو (که مصداقی هم برای من و هم برای او داشت) او به نکته ای اشاره کرد. می‌گفت زمانی که من هواپیمایم به ایران می‌نشیند، من به سمت کانترهای خروج می‌دوم، چون می‌دانم که اگر کمی دیر کنم، با توجه به اینکه فقط دو یا سه کانتر ورود به کشور هست، حداقل ۱۰۰ نفر آدم جلوی من خواهند بود. از این ترس از شلوغی من هم مانند همه مردم دیگر می‌دوم! اما زمانی که هواپیمای من در کانادا می‌نشیند، من بدون عجله پیاده می‌شوم. چون می‌دانم که بسته به جمعیت ورودی به کشور، تعداد کانترها زیاد بوده و همین هم باعث می‌شود که جلوی همه کانترها ۳-۲ نفر باشند و نیاز به عجله نباشد.

امروز من فکر میکنم اتفاق امروز این راننده تاکسی می‌تواند مشابه همین ماجرا باشد. زمانی که خیابان خلوت بود و همه راه خودشان را می‌رفتند و تعداد ماشین‌ها کم بود، راننده آرام بود اما زمانی‌که تعداد ماشینها زیاد بود عجله در جان راننده می‌خزید! البته این را می‌دانم که ممکن است نگاه من به این موضوع از یک زاوبه باشد اما به این فکر کردم: خیلی اوقات نگرانی‌ها و عجله ما به دلیل کمبود منابع ماست. اگر منابع و امکانات برای همه ما به اندازه‌ای که شایستگی‌اش را داریم موجود باشد، عجله و نگرانی و فکر منفی و … هم در ما کمتر خواهد شد.

پ. ن. ۱. این نوشتار من کمی رویکرد اجتماعی دارد. به این فکر می‌کنم که عزت نفس داشتن در جامعه ای که اقتصاد منایع بهتر است شاید راحت‌تر به دست آید. رهایی از ترس و نگرانی نیز از نشانه‌های وجود عزت‌نفس است و ممکن است زندگی در جامعه‌ای با امکانات بیشتر، خودبخود برخی از ترس‌ها و نگرانی‌های افراد را کمتر کند.

پ. ن. ۲. من میهنم را دوست دارم. برای همین هم امیدوارم که روزی آنقدر مدیریت منابع ما بهینه و درست انجام شود که نگرانی‌ها و عجله‌های این‌گونه در ما کم و کمتر شود. بیایید هر کدام از ما به این موضوع فکر کنیم که «آیا من می‌توانم نقشی در این بهبود داشته باشم؟» این را می‌توان به مسئولیت‌پذیری شخصی هر فرد که از نشانه‌های وجود عزت نفس در افراد است نیز مرتبط دانست.

بدون دیدگاه

دیدگاهی بفرستید