Top
اشتباه و عزت نفس

آیا شرط اصلی عاقل بودن، اندکی دیوانه بودن است؟

در ادامه تمرینات طرح تابستانه مدرسه نویسندگی (لینکش را از اینجا میتوانید ببینید) قرار شد که درباره جمله ای فکر کنیم و بنویسیم:

شرط اصلی عاقل بودن، اندکی دیوانه بودن است (جنت لانگ)

برای انجام این تمرینها، من عموما روی کاغذ مینویسم. قلمم را برداشتم و شروع به نوشتن با این جملاتی کردم و نوشتم و نوشتم تا اینکه آنقدر موضوع برایم جالب شد که تصمیم گرفتم آن را در سایتم هم بگذارم. همین که نوشتن در سایتم را شروع کردم به خودم گفتم که اول معنی عاقل را در لغتنامه های موجود چک کن! عاقل اینطور معنا شده بود:

باهوش، بخرد، تیزهوش، حکیم، خردمند، دانا، زیرک، فهمیده، هوشمند، هوشیار

عقل

من با دیدن همین کلمات مترادف هم فهمیدم که در فکری که خودم درباره عاقل میکردم اشتباه کرده ام. من همیشه فکر میکردم که عقل به معنی این است که اگر به هر کاری مثلا به شکل ضرب دو در سه نگاه شود، جوابش لازم است شش شود. به عبارتی نشانه وجود عقل را این میدانستم که اگر در مورد موضوعی یکسان، دو نفر عاقل نگاه کنند باید که به یک جواب یکسان برسند. بعلاوه این فکر را هم میکردم که تنها احساس است که باعث میشود که برای برخی از افراد جواب دو ضربدر سه شش نشود و همین هم یعنی که اینها اسیر احساسات شده اند! و عقلشان خوب کار نمیکند! و تمام!!

در جریان نوشتن افکارم بودم که فکرهای دیگری به سرم زدند! آیا واقعا ما در همه موارد میتوانیم بفهمیم اعدادی که با آنها سر و کار داریم دقیقا ۲ و ۳ هستند؟ یعنی آیا ما همیشه میتوانیم موقعیتی که در آن هستیم را تشخیص درستی بدهیم؟ اگر منِ نوعی نتوانم بفهمم که وضعیت موقعیتی که در آن هستم چیست (در رابطه با مثالی که میزنم نتوانم عدد و رابطه بینشان را درست تشخیص دهم)، که این در مورد خیلی از تجارب و تصمیم گیریهای ما ممکن است برقرار باشد، آیا در این موارد عقل کاری میتواند پیش ببرد؟ عقلی که (مثلا به دلیل کم تجربگی یا ناشناخته بودن موضوع) اعداد و رابطه بینشان (موقعیت جدید) را نمیشناسد و در نتیجه جواب را هم نمی‌تواند حدس بزند.  من فکر میکنم که اشتباهات ما از همین موقعیتها است متولد میشوند. از همین جاهایی که به نوعی شاید نامش دیوانگی است (عقل در آن جایی نمیتواند داشته باشد) و هوشیاری در آن نیست (نمیتواند که باشد)! همچنین این فکر را هم دارم که هوشیاری هر آدمی (عاقل شدن او) در جریان همین اشتباهاتش است که کامل می‌شود! پس شرط اصلی عاقل بودن،‌ واقعا اندکی دیوانگی است یا میتوان گفت:اشتباه و دیوانگی مسیر نازگزیری برای عاقل شدن است!

این جمله جنبه دیگری هم دارد: مثلا ممکن است موقعیتهایی که من نوعی فرض میکنم که ضرب ۲ در ۳ است، برای فرد دیگر (با مدل ذهنی متفاوت) اعدادش متفاوت و رابطه جبری بین اعدادش هم متفاوت باشد (درک او از موضوع متفاوت از من باشد). منظورم این است که من فکر کنم که در مورد این مسئله خاص دارد ۲ در ۳ ضرب میشود و جواب شش است اما فردی دیگر فکر کند که دارد ۱ و ۳ با هم جمع شده و احتمالا جواب چهار است!  در این صورت اگر این دو نفر با هم حرف نزنند، هر دو از نظر هم احتمالا دیوانه اند در حالیکه احتمالا هر یک با عقل و هوشیاری خودشان مسئله را میبیند! مهم این است که هر یک از اینها سعی کنند، اعداد و رابطه بین آنها را بدون ارزش گذاری بر نتیجه به رسمیت بشناسند (البته اگر این به رسمیت شناختن، آسیبی به خودشان و رابطه شان نمی‌زند).

من فکر می‌کنم بخش دیگری هم این ماجرا دارد! این بخش آن شاید کمی خطرناکتر هم است: منِ نوعی می‌دانم که اعدادی که با آن سر و کار دارم ۲ و ۳ است و رابطه بین آنها هم ضرب است، اما می‌خواهم چیز دیگری را تجربه کنم. دلم می‌خواهد ببینم اگر این رابطه را عوض کنم چه می‌شود؟ یا اگر اصلا بخواهم که  مسیرم را با جمع ۱ و ۳ انتخاب کنم چه می‌شود؟ شاید ارزش جواب ۶ من به ظاهر بیشتر از ۴ باشد اما این چیزی است که من مسئولیت انتخابم را پذیرفته و در مسیری که عقل و هوشیاریم حکم میکند نمیروم و به ظاهر دیوانگی میکنم. شاید جواب ۴ من در نظر خودم بهتر از ۶ شود (که چه بهتر!)؛ شاید هم نشود (که این اشتباه من خواهد شد!). اگر مفهوم مقدار را از ۴ و ۶ بگیریم و تنها به مثلا شکل ۶ و ۴ فکر کنیم، آنوقت میتوان به این فکر کرد که در جریان عاقل شدن من (حکمتی که از این انتخاب نصیب من می‌شود) دیوانگی‌ای برقرار شده و مرا به نتیجه‌ای رسانده است! یا نه، مانند مورد بالا اشتباهی شده است و در جریان این اشتباه من عاقل‌تر شده ام.

مشابه این جمله نظامی هم شعری دارد:

«کاری که به عقل بر نیاید

دیوانگی‌اش گره گشاید»

حال که این نوشته ام را دویاره میخوانم، فکر میکنم که به این جمله اعتقاد دارم و دوست دارم آن را کمی هم تغییر دهم:

شرط اصلی عاقل شدن،‌ کمی دیوانگی است!

من فکرمیکنم که اگر اندکی دیوانگی (که منجر به تجربیات و اشتباهات ما میشود) نباشد، عقل و هوشیاری و زیرکی و خرد و فهمیدگی و حکمت به دست نخواهد آمد.

پ. ن. ۱٫ این نظر شخصی بنده است.

پ. ن. ۲٫ من فکر میکنم این جستارنویسی بنده، نشان از نقش مهم اشتباهات در زندگی ما است. نحوه رویکرد ما به اشتباهاتمان است که در افزایش/ کاهش عزت نفس ما اثرگذار است. زندگی آگاهانه گاهی هم مرهون ارتکاب اشتباهات در مسیری است که تصمیم داریم برویم. لازم است گاهی افکار منفی و ترس و نگرانی را کنار گذاشت و فقط هدفمند مسیر را رفت! و البته پای اشتباهاتش هم ایستاد! 

 

2 دیدگاه
  • محمد رضا معاشرتی
    ۱۳۹۷-۰۴-۱۸در۱۰:۰۷ ق.ظ

    در ریاضی کاربردی در صنعت نرم افزار دقیقا این نمونه قابل انجامه.
    به این معنی که می توانیم عملگرهایی تعریف کنیم که خاصیت آنها به نوع نیاز ما تغییر میکنه. یعنی مثلا میتونیم عملگر + را طوری برنامه ریزی کنیم که خروجی غیر از عمل جمع معمولی به ما بده. بذارید یه مثال بزنم:
    میخوام عملگر + رو جوری تنظیم کنم که فرمول زیر رو بهمون بده:
    A + B یعنی A-2 ضربدر نصف عدد دوم
    A=10 , B=4 —–> A+B= (10-2) x 2 = 16
    یعنی در حالت عادی ۱۰ + ۴ مساوی چهارده میشه ولی با توجه به تعریف دیگری که از + انجام دادیم در حالت مثال ما ۴ + ۱۰ مساوی ۱۶ میشه 😉
    همه ی اینا رو گفتم که بگم حرفتون درسته. مسئولیت محاسبات ما در زندگی به نوع فرمول نویسی ما بر میگرده. ممکنه هر کسی روش متفاوتی برای حل مسائلش داشته باشه. ولی باید مطمئن باشه فرمولی که واسه خودش می نویسه درست باشه. قرار نیست همه از یک فرمول یکسان استفاده کنند و فرمول من برای شما هم جواب بده (شاید هم بر اساس شرایط یکسان جواب بده)، ولی باید هرکسی مسئول کارهایی باشه که انجام میده.
    ممنون از شما بابت مقاله ی مفیدتون
    پایدار باشید

دیدگاهی بفرستید